کاش میدانستی ...
چشم هایم زشكوفایی عشق تو فقط می خواند
كاش می دانستی
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشك هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد
سرنوشت چشماش کوره ...!
نیا باران ...
زمین جای قشنگی نیست!
من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی
سودای بلبل داردو پروانه را هم دوست می دارد.

مانند گردبادی !
پر از شن و خاک
و من آخرین برگ از یک درخت خشکیده
به سویم آمدی ،
چنان مرا در هم پیچیدی که ،
فرصت دست و پا زدن را نیز ازمن گرفتی
به خود میگویم این گرما
مثل نسیمی خنک به تنهایی عمیقم چه خوش نشسته است
اما تو
همان گرد بادی پر از شن و خاک ....
مهتاب شب را تو به یاد داری؟
ای که از تازگی زخم دلم تازه تری
یعنی از قصه ی دلتنگی من باخبری؟
مثل مهتاب که ازخاطر شب میگذرد
هر شب آهسته ازآفاق دلم میگذری
من به تو مدیونم
تو چرا از دل من باز فراری شده ای؟
تو چرا سبز ترین خاطره را ، ز میان دل خود ، رد کردی؟
من تمام سال ها عشق تو را جار زدم و میان گل ها ، من همان عشق ، همان خاطره را زار زدم.
این همان عشق من است
تو به تردید قسم می خوردی و تمام سال ها تو به تسلیم دل بی رحمت گام ها را به عقب می بردی.
کی شود عشق به صحرازدگان درس دهد؟
من که گویم هیهات! چه تماشایی شدی ای دل من!
دل من تو کمی از فاصله ها درس بگیر. صبر کن شامگهت نزدیک است.
درد را در دل خود جای مده!
من تمام دل خود ، راه ، تمام عشق را به خدایی که در این دل باقی است ، سجده ای شکر بجا آوردم
او که این حادثه را می داند- او که در حادثه ی تنهایی دل من را فهمید
من تمام عمر این خاطره را با تمام صلواتی که در این جاری است ، همه تقدیم خدایم کردم
من به او مدیونم- من به او سجده کنم تا به سحر از دل خود
عشق ، تمنا و وصال همه را به همان عشق ، همان شور و شعف با دو دست دل خود می کنم تقدیمش
من به او مدیونم
من به تو مدیونم
او تمام راه را به تماشای دلم صبر نکرد ، شاید او فاتحه ای را ز برای دل خود ختمی کرد
ولی انگار برایم باقی است
او به زیبای کمین کرده ی این دل تبسم کرده-ولی انگار که می آید و خواهان تماشای دلم خواهد شد
من به زیبایی این عشق کمی شک دارم
ای خدایم تو بگو ، تو که زیبایی این عرش و زمین همه در سیطره ی آن همه زیبایی توست
تو به رنگینی این عشق نجاتم دادی ، تو به فریاد دلم باز جوابی بده و دل من را به همان عشق خودت تسکین ده
تو بگو که من اینجا خدایی دارم ، تو بگو خانه ی این دل به خدا نزدیک است
ولی انگار که او باز نفهمید خدایم اینجاست من به تو مدیونم
ای که تنهایی این دل به نگاهت خندید و تمام هدفم عشق و تمنای تو شد
من تمام سال ها به ضیافت و به مهمانی تو دل خوشم و به سبکبار شدن مشتاقم
تو دلم را بردی ، تو که در ثانیه های عمرم هر دمش را به کنارم بودی
من به ایثار ونگاهت دل خود را دیدم ، دیده ام خاطره های خودم و تو که در آن نقش زده و تمام دل من حک شده از نقش تو بود
تو بیا باز صدایم ابری است و به یکباره تمام عشق را به تمنای تو من می بینم ، تو همینجا به کنارم آیی
و من از عمق دلم باز هواخواه توام
به تو می اندیشم ، در همه ثانیه ها من به تو می اندیشم
ای خدایم به سلامت قدمی می گیرم و به زیباکده ی عشق سلامی دارم
تو در این حادثه ها باز کنارم هستی و رهایی و تحمل به دلم نقش زده
و تو این بار به تماشای دلم می آیی - ای خدای زیبا-
من به آزین شدن این دل خود خوشحالم و به خود می بالم که خدایم اینجاست و دوباره گویم
من به تو مدیونم... من به تو مدیونم......
یادگار...

از بنفش گلبرگهایِ لطیف باغ احساست
برگی کنده ام به یادگار
بویی برده ام به هزارتووی سینه ی بی قرار
سبزی ِ برگهای نوی ِ بهاری را
با سر انگشتانِ نرم نسیم
فرستاده ام برای روزهای سخت و ناگوار
بگشای در
که قطار خاطرات
از سنگفرشِ حیاط ِمصفایِ دلت در حال گذر است
دستهای پیچک رویا
هِی می پیچد و می پیچد و بالا می رود
از داربستهایی که انگار پایه ی آن ها را
بر اعماق دریای طوفانیِ وجودم کوبیده ای
همیشه در انتهای جاده
بین آخرین منظر اسمان و نقطه ی بی انتهای رفتن
رد پای بودنت را می بینم
و شایدی به شاید های دیگر اضافه می کنم
باور تو...
چه در دل من
چه در سر تو
من از تو رسیدم به باور تو
تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو
به خاطر تو ...
به گریه نشستم بگو چه کنم ...
با تو شوری در جان ... بی تو جانی ویران ...
از این زخم پنهان میمیرم ...
نامت در من باران ... یادت در دل طوفان
با تو ... امشب آرام میگیرم ...
نه بی تو سکوت ... نه بی تو سخن
به یاد تو بودم ... به یاد تو من
ببین غم تو رسیده به جانم بگو چه کنم ...
ای وای من ....

ای وای من، ای وای من
زد این دل شیدای من آتش به سر تا پای من
خاکسترم کردی، چه آوردی، تو ای دل بر سرم
دیگر چه آوازی، چه پروازی،که بی بال و پرم
ای فارغ از حال من، چون یاد آورم رو گرداندنِ تو را
ترسم سوز درد من، آه سرد من گیرد دامن تو را
کردی جفا دیگر مکن چشم عاشق را تر مکن
ای چشم من، گریان مباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان مباش
در گردش گیتی، رسد روزی، به پایان هر غمی
دست نگار ما، داغ دل را، گذارد مرهمی
دست غارت از چه رو، آه ای لاله رو بر جانم گشودهای
از تو چه شد حاصلم، همین کز دلم، قرارم ربودهای
کردی جفا دیگر مکن ....چشم عاشق را تر مکن
ای وای من، ای وای من
زد این دل شیدای من آتش به سر تا پای من
خاکسترم کردی، چه آوردی، تو ای دل بر سرم
دیگر چه آوازی، چه پروازی،که بی بال و پرم
ای فارغ از حال من، چون یاد آورم رو گرداندنِ تو را
ترسم سوز درد من، آه سرد من گیرد دامن تو را
کردی جفا دیگر مکن چشم عاشق را تر مکن
بارانم

بوی باران می دهی
بی شک
نشان رؤیاهای مرا
می دانی
باز كن پنجره را ...


